محصولات مرتبط

از چیزی نمی‌ترسیدم زندگی‌نامه خود نوشت
ناآرام خاطرات گردان تخریب به روایت مرتضی شادکام
هفت شاخ زندگینامه داستانی علی مزدور ( حکیمی راد)، شهید ناجا و فرزندش محمد، شهید منا
دل من هیچ به روایت طوبی پازوکی، همسر شهید
او مرگ را کشت شهید دکتر مجید شهریاری، دانشمند هسته‌ای به روایت دکتر بهجت قاسمی(همسر شهید)
ناگرا خاطرات خبرنگار جنگ «مجید جیران پور خامنه»
تو تمام نمی‌شوی خاطرات تیمسار اسدالله میر محمدی
محمدمسیح کردستان زندگی‌نامه داستانی شهید محمد بروجردی
لابه لای درختان بلوط شهید داریوش رضایی نژاد دانشمند هسته‌ای به روایت دکتر شهره پیرانی(همسر شهید)
سردارسربلند مجموعه خاطرات سردار شهید حاج سید محمد حجازی
از بوانات تا اوپسالا خاطرات بسیجی جانباز غلام دلشاد
تو یک ژنرالی مستند روایی از زندگی جانباز داوود عامری

دیگر آثار نویسنده

ایستاده‌ام کد کالا 229

خاطرات هادی صدقی

کلمات کلیدی: ایستاده‌ام خاطره جنگ روایت فتح رزمنده ایران عراق
قسمتی از کتاب

آنقدر دویدم که از نفس افتادم و دقیقا به خط اصلی دشمن برخوردردم. یک سرباز عراقی نگهبانی می‌داد و وقتی رسیدمپشتش به من بود. خودم را انداختم داخل کانال، چشم از او بر نمی‌داشتم. نفسم که چاق شد فکر کردم حالا چه کار کنم. خوشبختانه بولدوزری صد متر ان طرف‌تر کار می‌کرد و باعث شده بود نگهبان‌ها صدای دویدن و پریدن ما را نشنوند و تمرکزشان کمتر بشود. دو نفر دیگر تیم ما داخل کانال‌های دیگر رفته بودند و با همدیگر هیچ ارتباطی نداشتیم. فقط یک نفرمان دوربین داشت که در این شرایط چندان به درد بخور نبود.خودم را به دیواره کانال چسباندم، چون سایه بود نگهبان من را نمی‌دید. با خونسردی تمام بالای سرم راه می‌رفت. هرگز فکر نمی‌کردند تا اینجا آمده باشیم.آنقدر به من نزدیک بود که جزئیات لباس و صورتش را می‌دیدم..