فروشگاه اینترنتی روایت فتح

محصولات مرتبط

کجائی مستند داستانی شهید فتنه 1401، اسماعیل چراغی فرمانده گردان امام حسین «علیه السلام» در یگان ویژه اصفهان
نی‌ بی‌صدا زندگینامه داستانی شهید محمد‌جواد قربانی
الشام خاطرات طلبه فرهنگی حسین عباسی از 45 روز سفر به سوریه
عشق چرا ندارد! شهید مدافع حرم محمد صاحب کرم به روایت همسر
کاپوچینو در رام الله متن کوتاه « شارون و مادر شوهرم»
سوقی خاطراتی از زبان ایرانیان بازگردانده شده از عراق
جنگ بدون صلح بر اساس یک عملیات بایکوت شده در جنوب لبنان
کتاب‌ها شیمیایی نمی‌شوند خاطرات زندگی صلاح عبدالامیر عسگر پور
سیاح زندگی نامه داستانی شهید مدافع حرم سعید سیاح طاهری
راز بی‌بی جان زندگینامه داستانی سیده بتول جزایری مادر شهید سید حسین علم الهدی
ماه بالا نشین روایت داستانی شهید حجت الاسلام عباس شیرازی از زبان همسر
مجنون من لیلی است سردار شهید سعید اسلامیان به روایت همسر

دیگر آثار نویسنده

محمد مسیح کردستان کد کالا 152

زندگی نامه داستانی شهید محمد بروجردی

کلمات کلیدی: محمد مسیح کردستان زندگی
قسمتی از کتاب

محمد؛
مسیح کردستان

ناگهان بی‌سیم‌چی صدایی غیر منتظره شنید: «می‌دانم بروجردی آن‌جاست.
می‌خواهم او را نصیحت کنم. من فرمانده دمکرات این منطقه هستم.» بروجردی گوشی را قاپید و با طمأنینه گفت: «بروجردی هستم، بفرمایید.»
_می‌شناسمت. خیلی در کردستان اسم در کردی، اما هنوز با مرد رودرو نشدی.
_ بهتر است مثل دو مرد باهم حرف بزنیم.
خنده فرمانده دموکرات در گوشی پیچید و ادامه داد: «شنیده‌ام خیلی از کردها عاشق مرامت شده‌اند، اما فکر نمی‌کردم تا این حد احمق باشی.»
_ اگر مایل نیستی شرافتمندانه حرف بزنی بهتر است بقیۀ حرف‌ها بماند برای عملیات امشب.
فرمانده با خشم جواب داد: «زبان تیزی داری؛ فرماندۀ قلب‌های پیشمرگان.»
_ معلوم است خیلی از پیشمرگان را زیر شکنجه مجبور به اعتراف کرده‌ای.
_ قاسملو قسم خورده اگر شما بتوانید جاده سردشت-پیرانشهر را پس بگیرید، زنش را طلاق بدهد.
_ پس به قاسملو پیغام بدهید، هم ما این جاده را پس خواهیم گرفت و هم او زنش را طلاق نخواهد داد.
بی‌سیم را قطع کرد و به ناصر کاظمی، فرمانده تیپ ویژه شهدا گفت: «امشب با یک خرس تیر خورده طرفی. تا قبل از سپیده صبح، کار را تمام کنید...» کمی‌تأمل کرد و این‌طور ادامه داد: «لعنت به شیطان. چرا باید تحت تأثیر چرندیات این فرمانده قلدر قرار بگیرم؟ تا می‌توانید اسیر بگیرید و کمتر خون بریزید.»