جهان گفت:«قاسم رفت» و عشق گفت:«قاسم آمد.» من و همگان،حرف عشق را به رسمیت شناختیم، آمدنش را باور ک
شب رسیدیم کربلا. شب نیمۀ شعبان بود. وارد صحن که شدیم، حال خودم را نمیفهمیدم. چسبیدم به ضریح. فقط گر
شهید حسین املاکی در شب عاشورای حسینی ۱۳۴۰ در روستای کولاک محله از توابع شهرستان لنگرود دیده به جهان
یک شب که از در آمدی تو، گفتی «مادر برات آزادیمو از خدا گرفتم. فردا می رم جبهه.»
در این کتاب محوریت با سخنان همسر شهید است که در قالب مصاحبه از وی، گردآوری و تنظیم شده است.
همه رفتند. کاسۀ آب خالی هنوز در دستش بود و به انتهای خیابانی که اتوبوس رزمندگان در آن پیچیده بود، نگ
میگویند: «جبهه آنجاست که عمو حسن آنجاست. » عمو حسن یکی از پیرمردهای کمیاب سرزمین ماست. پیرمردی که
نفسش را در سینه حبس کرده بودطنین صدای وحشت انگیز پاشنه پوتین سربازها به کف زمین را هر لحظه به خود نز
همینکه غواصها به آب میزننددل خلیج فارس میتپد و طوفان آغاز میشود بیسیمهای گردان غواص از کار میا