در میان انبوه روایتهایی که از جنگ، شهادت و ایثار گفتهاند، گاهی صدایی ناشنیده میماند؛ صدایی نه از میدان نبرد، که از حریم خانهای ساده، جایی در انتهای یک کوچه خاکی، جایی که عشق، به سکوت میبالد و دلتنگی، معنای حضور میگیرد.
این کتاب تپشهای زندگی مردیست که در آغاز جوانی پا به سربازی نهاد، به فرماندهی رسید، دل در گرو وطن داشت، اما دلسپرده زنی بود که در هر مأموریت، در هر انتقال، در هر خطر، با او زیست.
شهید محمد اسماعیل دلاور، مردی برخاسته از دل خاک جنوب، از روستای خشت در استان فارس، با دستانی پینه بسته از کار و دلی روشن از ایمان، در هجدهسالگی لباس خدمت بر تن کرد؛ و از همان آغاز نامش با واژههایی چون «مسئولیت»، «تعهد» و «امنیت» گره خورد.
او سربازی را نه تنها وظیفه که عبادت میدانست. پس از گذراندن دورههای آموزشی در تهران و شیراز، قدم به فرودگاههای شیراز و بوشهر گذاشت؛ جاییکه سنگینی مأموریتها هر روز بیشتر بر شانههایش مینشست.
اما در میانه این مأموریتهای خاکآلود و شبهای بیپایان، عشق جوانه زد. ازدواج کرد، پدر شد و خانهای بنا کرد.خانهای ساده، اما گرم از حضور مردی که کم میآمد، اما وقتی بود، همه چیز بود.
از همان روزهای آغازین زندگی مشترک، همسرش آموخت که باید همپای شوهرش سفر کند، بار ناگهانی جابهجاییها را بر دوش بکشد، در خانههای سازمانی زندگی کند، با تنهایی بچهها را بخواباند و با بیخبریها کنار بیاید.
او فقط همسر نبود؛ نگهبان خانه بود، آموزگار صبر، روایتگر مهر.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.