چشم از او برنمیداشتم. از لحظهی نشستنم داخل ماشین دلم میخواست حرف میزدم یا برایم حرف میزد. با خودش زمزمه میکرد. ذکر میگفت. روبهرو را نگاه میکرد. اقرار میکنم که دیگر تحمل دوریاش را نداشتم. دستش را که پشت صندلی علیرضا گذاشته بود، فقط نگاه میکردم. آنقدر که شکل ناخنها و انگشتهایش در ذهنم حک شد. رگهایی که در پشت دستش بیرون زده بود، ناخنهای از ته چیده شدهاش. خدایا تا چند ساعت یا چند دقیقۀ دیگر کنارم خواهد بود!
ارسال با باربری
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد.
ارسال از طریق پست
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.