نویسنده: راضیه تجار
زندگی نامه داستانی مصطفی صدرزاده به روایت سمیه ابراهیم پور همسر شهید
یک گُل آفتاب افتاده داخل چشمانت و اخمهایت را در هم کرده ای،اما من خندهات را دوست دارم، آن خندههای صاف و زلال بچهگانه را. آن اوایل که با تو آشنا شده بودم با خودم میگفتم: چقدر شوخ و سرزنده و چقدر هم پررو! اما حالا دیگر نه! بعد از هشت سال که از آشناییمان میگذرد، دوست دارم هم لبت بخندد و هم چشمهایت.به تو اخم کردن نمی آید آقامصطفی!
نویسنده: راضیه تجار
زندگی نامه داستانی مصطفی صدرزاده به روایت سمیه ابراهیم پور همسر شهید
.فقط مشتریانی که این محصول را خریداری کرده اند و وارد سیستم شده اند میتوانند برای این محصول دیدگاه ارسال کنند.
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد.
لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است. چاپگرها و متون بلکه روزنامه و مجله در ستون و سطرآنچنان که لازم است و برای شرایط فعلی تکنولوژی مورد نیاز و کاربردهای متنوع با هدف بهبود ابزارهای کاربردی می باشد.
هنوز حساب کاربری ندارید ؟
ایجاد حساب کاربری
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.