من و معصومه و مش باقر با هم به خواستگاری رفتیم. زهره یک پارچه خانوم بود. پدر و مادرو برادر زهره هم بسیار محترم و خوب بودند. بعد از جلسه اول که من زهره را پسندیدم محمدرضا سیصد تا سوال نوشت و گفت: مامان اینها رو بدید به زهره خانم و هر وقت جواب داد بعد من میام
زهرهی بنده خدا جز چندتا سوالها همه را جواب داده بود. محمدرضا از جوابها خوشش آمده بود از همه بیشتر خوشحال بود که با زهره و خانوادهاش هم عقیده است.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.