باز با نگرانی و به دشواری پلکهایم را از هم فاصله میدهم. شاید رستم داغستان از راه دور آمده است و دارد مثل همیشه سربه سرم میگذارد. اما این قیافههای به گل نشسته چیز دیگری میگویند.
آمده اما چه مدل آمدنی!
گویی همه یک صدا فریاد میزنند که از حالا شروع شد!
تازه اولین روز است.
قدری آرامتر. میگویید وقت انتظار است. شنیدم اما باور؟ هرگز دلم نمیخواهد…
دیگر فرقی نمیکند در دنیای شما بهار باشد یا زمستان در دنیای من تا روزی که دوباره مادر حمید بشم هوا هوای گریه است و بی قراری الی الابد..

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.