نوبت چاپ:
1
سال چاپ:
1396
تعداد صفحات:
112
قطع:
وزن:
124گرم
شابک:
9786003300880
وضعیت:
انتشار یافته

به همین سادگی

7,000 تومان
%

کتاب «به همین سادگی» شامل خاطراتی از ازدواج شهدای دفاع مقدس و انقلاب اسلامی است . این کتاب به منظور نشان دادن سبک زندگی شهدا تدوین و نوشته شده است.
به همین منظور نویسنده به سراغ خاطرات 80 تن از شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس رفته است، که در نهایت تصمیم بر این شده است که خاطرات 40 تن از شهدا جمع آوری و تنظیم شود.
خاطرات شهیدان چمران، برونسی، کاظمی، حمید و مهدی باکری، مصطفی طالبی، دقایقی، منوچهر مدق، شهید مصطفی احمدی روشن و ... از جمله شهدایی هستند که خاطرات آنها در این کتاب جمع آوری شده است.
کتاب شامل خاطرات کوتاهی از همسران شهداست که خاطره ازدواج آنها به صورت داستان های کوتاه بازنویسی شده است
در بخش هایی از این کتاب به روایت معصومه سبک خیز می خوانیم:

«عبدالحسین پسر خاله مادرم بود اما ما اصلا با هم رفت و آمد نداشتیم. نزدیک عید سال 47 بود که مادرش به خواستگاری ام آمد. پدرم از این خواستگاری خیلی راضی و خوشحال بود.
می گفت: من اگر قرار باشد دخترم را شوهر بدهم به مال و ثروت یک جوان شوهر نمی دهم به ایمان و اخلاق آن پسر نگاه می کنم، به تلاش هایش برای اینکه نان حلال بر سر سفره اش بیاورد نگاه می کنم. من نگاه به نمازهای شب عبدالحسین، نمازهای اول وقتش، قرآن هایی که می خواند و اخلاق خدایی که دارد می کنم و من عبدالحسین را به عنوان یک داماد نمونه و تک برای دخترم انتخاب می کنم. بعد از خواستگاری یک روز آمدند برای عید دیدنی. شیرینی که رسم بود برای دختر تازه نامزد کرده ببرند نخودچی و کشمش بود. و یک تکه طلا و یا هدیه ای گران قیمت اما کوچک زیر این نخودچی کشمش ها می گذاشتند. یک ظرف پر از نخودچی کشمش برایم آوردند، و یک انگشتر بسیار زیبا. بعد از اینکه رفتند همه خانواده مشتاق بودند ببینند زیر شیرینی ها برای عروس چه گذاشته اند. یک انگشتر طلای بسیار زیبا».
در پشت جلد کتاب آمده:

مصطفی را برای اولین بار در این مؤسسه دیده بودم. به اصرار امام موسی صدر به دیدار مصطفی رفتم. خیال می‌کردم کسی که نامش و فکرش با جنگ گره خورده، حتماً انسان خشنی است. من نام مصطفی را از دوست و غریبه، همیشه همراه با جنگ شنیده بودم. وقتی برای اولین مرتبه مصطفی را دیدم، همۀ تصورات ذهنی‌ام را پاک کردم. بعد از آشنایی باهم، به شهرها و روستاها می‌رفتیم. در یکی از همین سفرهای بین شهری، مصطفی یک روسری قرمز با گل‌های سفید به من داد. من آن زمان حجاب نداشتم. گفت که بچه‌ها دوست ندارند شما را این‌گونه ببینند. با این هدیه، شما زیباتر می‌شوید. در روزهای نزدیک به انقلاب ایران، سال 56، داستان زندگی ما شروع شد.

نظر شما چیست؟